فکر را کادو پیچ کن
شاید روزی احساس کنی چیزی برای هدیه کم داری
یادگاری بر تن سنگ لحد
فکر را کادو پیچ کن
شاید روزی احساس کنی چیزی برای هدیه کم داری
عکس منی می بینی
ایستاده تمام رخ
با بقچه ای در آغوش و
کمری خمیده
زیر بار تمام خاطرات بودن.
تنها تر از آنم
که سایه ام سنگینی کند.
زنده ام و روایت می کنم
نا تمام ترین قطعه زندگی ام را
تا بل باز شود قفل این در بسته
چرا اینجوری نگام می کنی؟
هان؟
آره من همونم که یروزی عاشقت بودم... یه روزی
من همونیم که یه روزی آشقم بودی!
من هنوزم توی مانیتور نگاه می کنم شاید نگام کنی
داد می زنم شاید بشنوی...
کاش کمی من بودی... کاش
من دیوی بدسیرت
یا برعکس
هر چه هست مشتی دیو و پری توی پوست انسانیت رخنه کرده و
مرا می آزارد
...
می خواهی بروی
من باید چه کنم؟
پاک و زلال
ساده و صاف بیا
برای خود من بیا
و وقتی که دوستم داری
برای خود من فقط بیا
بیا که چشم انتظارم
با من مثل من بیا
پخش می شوم میان آیین این قبیله استثنایی
و نقض می کنم تمام فوانین نانوشته قبیله را
و می بوسم تو را
وقتی که نگاه هرزه ی تخم حرامی روی جلد سوخته ی دفتر خاطراتم می چرخید
و مرگ اتفاق دستمالی شده ی عامیانه ی خوشایندیست
برای روسپی منتظر مشتری ایستاده توی تاریکی
که توی تملق یک رویا
به خون قاعدگی می رسد و بوی اسپرم مانده توی کاندوم.
پ.ن: مهدی جان... راحت بخواب دیگه... شاید کسی تا سالها بیدارت نکنه...
با اینکه خیلی زور رفتی ولی خوش به حالت
خدایش بیامرزد همین
هزار جای پوسیده
هزار گره و
هزار پارگی
ولی باز هم این خط
مرا به تو می رساند
با همه ی خستگی هایم
.
.
.
توی تمام جمعه ها تنهایم
به اندازه ی تنهایی کوه ایستاده بر انتهای این جاده
لحظه ای ٬ سالی ٬ قرنی ٬ هزاره ای از این پیش ترک
هم در اینجا ایستاده بودیم
بر این سیاره بر این خاک
در مجالی تنگ هم از این دست
در حریر تاریکی در کتان روز
در ایوان گسترده مهتاب در تارهای باران
در شادروان بوران
در حجله شادی در حصار اندوه
تنها با خود تنها با دیگران
یگانه در عشق یگانه در سرود
سرشار از حیات سرشار از مرگ
ما نیز گذشته ایم چون تو بر این سیاره بر این خاک
در مجال تنگ سالی چند
هم از اینجا که تو ایستاده ای اکنون
فروتن یا فرومایه
خندان یا غمین
سبکپای یا گرانبار
آزاد یا گرفتار
ما نیز روزگاری . . .
آقا احمد شاملو
هی آقا !!!
با شما که حرف نمی زنم
فال گوش وایساده اید...
همین جاکه ایستاده اید
همین چند روز در گذر
چون می گذرد مرا با یاد تو کاری نیست
یادگاری نیست
دیگر حتی گاری نیست
اسب شویم ببندنمان به چی؟
چی بودنش مهم نیست
مهم تو بودن این قافیه هاست که گم شده میان این همه کاغذ
هی آقا !!!
هنوز هم که فال گردو می فروشی
آره خواهر داشتم می گفتم
دیزالو به نمای :
خارجی - روز -خیابان ...
هی خانوم
سوار نمی شوید؟
ما خر خودتانیم
از همان خر هایی که لگد هم ...
- به تخم بابام
چیزی که زیاده خر بی پالون
من گاو می خوام که بدوشمش
دوباره بازگشت به جان خواهر راست می گم
خودش می گفت بچش نمی شه
آخر سر با هزار زور و آمپول
یکی پس انداخته که صد رحمت به دختر زری گاگول
کات به نمای :
شب - داخلی/خارجی - مکان مبهم
نه جناب سروان دروغ می گه
کارشو که کرده می گه کفگیرم ته دیگه
نه جناب سروان خودش دروغ می گه
... نکرده و دیگه و دیگه
یه واید شات از ماشین پلیس و دو تا سرباز
که دخترک با درد و لذت!!! داره حرفای دیگه
یه کلوزآپ از خود دختر
فقر نداری سختی
آره صورتش داره اینو می گه
آره خواهر منم که می گفتم
غذای امشب هیئت ما یه صد تایی دیگه
هی آقا ... همون آغا!!!
یه فال حافظ چند؟
ماشین پلیس می ره و سربازه می زنه لبخند...
پ.ن: به سلامتی برگشتنت دادم آقا رضا دوتا گوسفند سر گذر بزنه زمین
که بترکه چشم حسود و بخیل
پ.ن۲: ببین میر صانعی... فقط ببین ( توی تمام آیینه ها ... مرا خواهی دید تمام قد... سنگی که تو پرت کردی مرا هزار برابر می کند برایت) هستم که باشی باشی باشی
پ.ن ۳: آقا رضا ( سید)
آرشیودوره کردی منم زدم به خاطراتم
بعد مدتها تونستم باز خودم رو بیارم توی این نو نوشتن ( که خودم بسیار دوست می دارمش)
به هر صورت مدیون تو و دهمورث و مرکز پیامم با بهمن اضافه
شاید هنوزم دیر نیست
مرا به وسعت تبدیل حرف ها ببرید
.
.
.
میرم سفر همین الان دارم راه می افتم
دور می شوم از تو شاید...
.
.
.
با حریق یاد ها همسفرم
وقتی دورم به تو نزدیک ترم
.
.
.
پ.ن: میر صانعی . . . بنویس
پ.ن ۲ : ساکت می مانم تا زنگ خانه ام به صدا در آید شاید این بار تو نباشی
خواب به چشمانت چیره شود و
آنقدر خواب باشی که برای آخرین بار ببوسمت و
وقتی بیدار شدی یادت نیاید که خواب تو را دزدیده ام
.
.
.
در خاطرم که می آیی
چشمانم را می بندم و آنقدر پلکهایم را روی هم فشار می دهم
که اشک هایم را برای سوزش چشمم یا درد جا بزنم
هیچ کس دیگر حرمت چشمانت را اندازه نخواهد گرفت و با خنده هایت به تمام آرزویش نخواهد رسید.
هیچ کسی با رنگ موهایت به رویا نخواهد رفت و با خاطراتت نخواهد گریست
هیچ کسی سر هیچ پیچی مثل من تو را نخواهد بوسید...
یادت باشد...
پ.ن: ما مقصر ترین آدمهای بی تقصیریم
میدوم به سرعت بی هوییتی تو شاید جایی بی وسوسه ی تملکت تو را در اغوش بگیرم
جایی دنج که تنها صدای نفسایت فضا را پر می کند
وحالا نیستی وهیچ....
گریه میکنم و این صدای خسته را جمع می کنم دوباره هایی که عجیب تلخ است وحشتم می اندازد..
نکند کابوسهای تکراری برگردد... شبهای بی تو...
تنهایی های سخت... تنم می لرزد همه ی افکارم را پخش میکنم و فرار...
نگاهت را پس بده این دنیا انقدرها هم بزرگ نیست فقط دستهای منو تو را جای میدهد اگر نگاهت اگر عاشقانه هایت را به من پس دهی...
آره ۵ سالگیت مبارک...
دخترک آبی من ۵ سالش تمام شد و ... هیچ نشد ...
.
.
.
تمام روزها را گشتم دنبال شب هایی که با تو بودن را جشن بگیرم...
و تمام شب ها
بی حضورت
با خاطراتت سر کردم
.
در روزها نبودنت به چه فکر کنم؟
چه باقی گذاشتی برای نگاه کردن؟
هویتی له شده یا چشمان بسته شده؟
باز هم شک؟
شک به کدامین دروغ به کدامین حرف کامل زده شده و کدام رفتار خوب؟
من ایستاده ام و نبودت را نظاره می کنم تا خودت بیایی
با هزار سکوت و حرف نگفته . . .
حالا که چرک کردی همه دستمالهای سفید را
چیزی برای شستن نمانده
تو حمام آفتابت را بگیر...
برنزه ات را بیشتر دوست دارند.
زیر آفتاب و باران
چشم در چشم
دوره می کنیم خاطرات تلخ ... و شیرینمان...
می ایستیم
قول می دهیم و دور می شویم
به دوری بیست و نه اسفند و اول فروردین
سال پیش و سال نو
و به همان نزدیکی...
یک شنبه چه بی دلیل گذشت
دوشنبه غمگین شدم
سه شنبه تمام خاطرات را مرور کردم
چهار شنبه بودم و نبودم...فرقی برایت نداشت
پنج شنبه دلگیر از همه دنیا بغض کرده زیر باران راه می رفتم
و حالا جمعه...
طولانی ترین روز دنیا
انگار انتها ندارد که هر چه می دوم تمام نمی شود...
کی شنبه می رسد با پیرهنی که عطرت را به فراموشی نسپرده
شنبه ی خنده های تو و خوشی ها...
شنبه ی فراموشی ها
تا کسی توجهی به بودنت نکند
نبیندت
شاید ندزدنت
تو را قایم کرده ام میان دوست داشتنی های شخصیم
و تنها تو می دانی
راز گمشده ی دوردست های اشک های شبهای بیقراری مرا
و تنها تو
تویی که دوستت می دارم
برای تمام لحظه ها
هر جایی که باشی
میان هر جمعی
تو
تنها تویی
کاش کمی من بودی
کاش
تو هم همان طرف خدای من!!!
توی توحش بسر می برم مدتی...
برای تو حجله گذاشته اند...
قربانی ات که می کنند
افتخارشان این است که پول خونت را می دهند
آه از این جماعت خوش صدا
که تمام زورشان توی حنجره اشان است و
حنجره هم به درد لای جرز...
راست می ایستم
قامت می کشم میان توحش عصر نو
که اینان هنوز خاطرات هابیل و قابیل را یاد می کنند
برادرش را کشته؟ پول خونش چه شد؟
زندگی برای مردن
مردن برای زندگی
این سوال دو گزینه ای را بی پاسخ نمی شود گذاشت
تو اگر خدایی!!!
بیا سمت دیگر
آفتاب باز طلوع می کند؟
این شب...
این روزگار ...
و همه این های دیگر
تمامشان را می گویم
همه هستند...
چه فایده بی حضور تو؟
عیدانه فراوان شد!!! تا باد چنین بادا
با کلی تاخیر سال نسبتا نو مبارک
پاهایم حس ندارد از بس پیاده دویده ام دنبال سایه ات ...
من خودم را غرق تو کرده ام از بس عمیق تر بودی ...
حرف روی لب هایم ماسید از بس که به انتظار بوسه باز ماند ...
حرف زیادی اگر می زنم چون غیر از دوستت دارم حرفی دیگر ندارم...
پ.ن۱ : "ای - میلم" نمی آد از بس که دلم برایت تنگ است جز گریه
پ.ن۲: دوباره وروگرد و خیابان گردی اما این بار با یاد و صدای تو... تنها تصویر نداریم
پ.ن۳:دیدی دیدی؟ می خوام کاندید بشم نمی زارن...واسه ماهواره امید ۱۰۰۰ تومن شارژ فرستادم پدرسگ جواب اس ام اس هم نمی ده...
پ.ن۴:وقتی دوست دارم و دوسم داری دنیا بنفشه
توی زمان متحرکم...
می ایستم... به تو که می رسم
پشت درگاهی زندانت تو را نظاره می کنم
غمگین از اینکه در حبسی
دلداریت می دهم
دور تا دور میله های قفس می چرخم
دنبال راهی برای رسیدن به تو
از من دور می شوی و دست نیافتی
آنگاه در میابم که
من میان حصار توام و
تویی آزادی...
پ.ن: ۲۷ سال گذشت... چه زود گذشت... سال دیگه این موقع کجام؟
پ.ن۲: نیست می شوم برای بودنت...بمان
پ.ن۳:دوستان به این نتیجه رسیدن که من براشون بویی ندارم پس هرکدوم تصمیم گرفتن اون بویی رو که دوست دارن از من دریافت کنن . . .
پ.ن۴:هنوز برای کاندیداتوری تصمیم نگرفتم اما اگه تصمیمم قطعی شد از طریق ماهواره امید به همتون اطلاع می دم...
پ.ن ۵: وقتی حرف نمی زنی و همه چیز رو بهم نمی گی بهت شک می کنم و تو این شک رو دوست داری...
دست من خوشبو ميشه
دسته نرگس مي شه
ناف صد آهو مي شه
به تو كه فكر مي كنم
گر مي گيرم از خوشي
مثل يك رنگين كمون
وسط جمعه كشي
فریاد بکش...
مرا صدا کن...
دیگر زمانی نمانده، من انتهایم همین است
اینک رسیدم به آخر، از ابتدایم همین است
من اشتباهی نکردم، تکرار یک غفلت محض
آری همان قصه سیب، تنها خطایم همین است
دیگر نمی آیی اما، باید ببارم برایت
تا سبز باشد خیالت، تنها دعایم همین است
سهم من از تو همین بود، چند تکه کاغذ قلم درد...
از ابتدا هم بگردی، من رد پایم همین است
حتی خدای شما هم، از دردهای من فراریست
تنها غزل مانده آری، بی شک خدایم همین است
این قوم باور ندارد، آه ای یهودای شعرم
اعجاز من هم سکوت است، حتی عصایم همین است
شاید نخواهی تو اما، من در توانم دگر نیست
باید برایت بمیرم، بودن برایم همین است
حالا که فرقی ندارد، فردا بیایی نیایی
دیگر زمانی نمانده، من انتهایم همین است
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
از برق این زمرد هی دفع اژدها کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن
آخرین غزل رومی