تبليغاتX
نا تمام ترين قطعه زندگي

نا تمام ترين قطعه زندگي

سال مرگ

بازگشتم

با بوی سیگار و عطر عرق

ایستاده ای بر آستانه

نگاهم که می کنی

می فهمم

هنوز نشناختیم

می خندم

دست روی شکمم می گذارم

و حس می کنم دیگر زمانش شده

بچه لگد می کوبد و

من تو را حامله ام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:18  توسط بهزاد  | 

می دونی چیه اصلا؟

من نمی تونم زیاد حرف بزنم

حرفام یه جا جمع می شه یه دفه می ریزه بیرون

فقط دوس دارم نیگات کنم

می دونی چی می گم...تو حرف بزنی و من نیگات کنم...

بعدش پر انرژی می شم

وقتی برام ناز می کنی عاشقت می شم...

وقتی می خندی فقط چشاتو نیگا می کنم...

وقتی غر می زنی لباتو نیگا می کنم... ولی از همه بهتر نفس وسط حرفاته...وای عاشقشم

 

پ.ن: نخون این بالا رو ولی خوندی هم زیاد بهش فکر نکن مال تو نیست

پ.ن۲: چه خوبه همیشه ما با هم باشیم...:(

پ.ن ۳: یه اتفاق خوب جدید دلم می خواد که زندگیمو از این حالت مزخرف در بیاره

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 4:17  توسط بهزاد  | 

الان كه خيلي وقت ازت گذشته هم نمي تونم ببخشمت ، واقعا عاشقت بودم منو به چي فروختي؟ اگه ببينمت فقط نگاهت مي كنم ، همين. نمي بخشمت پ.ن: اينهمه رو فارسي با موبايل نوشتن خيلي سخته
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:37  توسط بهزاد  |